بانوي افتاب
بانوي كاخهاي شن وماسه
ليلا
بر غرفه هاي ستاره ميانگيز خواب را
تا جاده هاي ممتد در دود شب رها
با پويه ات
-رمندگي اهوان را
زنگوله اي كنند
در پيشواز قافله نور و روشني
كه اندوه وار
صحرا تلفظ طول است و هول راه
اما با اين سكوت كه در پلك تيرگي
از دشنه هاي حسادت خبر ميدهد
يك شب كنار كوچه اواز تو
در خيمه هاي باديه ديدم
مردان سر سپرده خرگاه افتاب
با توشه شان
كه نور بود و شن و ماشه بود و
من
زخم هزار تازيانه ي غم دار را
بر شانه هاي سوخته شان
ديدم
انگار اندامهاي مسي شان را
با عطر كهنه ي باد كوير شسته اند
وز بي دريغ زمزمه ي ماهتاب دور
پولاد زانوان به تن دشت كاشته اند
ان شب
صحرا پر از نوازش نور و نسيم بود
و ناقه ها
در استواي ني لبك ساربان پير
ان شب
از عاشقان باديه ديگر خبر نبود
حتي
-اجاق قافله داري نمي وزيد
گويي
-همه كنار محمل تو ارميده اند
و ان گيسوان بافته را روي شانه ات
ترجيعي از ادامه باران انگاشته اند
ليلا
ليلا شرابخانه مكن ان دو چشم را
بگذار فاصله ها بايدش به راه
مگذار باده ي چشمان شرقيت
روح نوازش صحراييان شود
ان شب كه هر چه ايل...
از تاكزار چشم تو سرمست مي شدند
بيداري تو را به تماشا نشسته بود
مجنون اهوان
بيگانه وار خيمه ي تن را
بر ديرك شكسته ي دستش گرفته بود
وبا لاي لاي باد
شعر بلند نگاه تو را
به دشت ارام مي سرود:
ليلا
من زخمهاي هر شبه ام را
در سايه سار نقره ي مهتاب نشمرده ام
من هيچگاه شنهاي داغ باديه را
در ركعت بلند نگاهت نخوانده ام
حتي چراغ روز را
با جلوه هاي كاذب لبخنده ام
روشن نموده ام
من شكوه ام براي با تو نبودن نيست
شبها كه مد ماه
بر چار سوي حافظه ي ريگ مي وزيد
در ححله ي سپيد ماسه
-تو بر من وزيده اي
حتي صحراييان واحه نشين هم شنيده اند
يك ني لبك ترانه ارامش مرا
كز بادهاي وحشي مسموم مي گذشت
ليلا
من شكوه ام براي با تو نبودن نيست
ورنه
-به اب و ايينه سوگند
يك شب با خنجر برهنه ي خشم قبيله ام
با تو حماسه اي از ننگ ونام را
بر دشتهاي سوخته اونگ مي شدم
بانوي افتاب
بيداركن قبيله ي بي بامداد را
تا از تو
-زايري سراغ باديه را گيرد
اما
هشدار
-تا شرابخانه نسازي نگاه را
كانجا هنوز هم...
|