تبليغاتX
پردیس نامه

پردیس نامه
زنده با سوختن خویشتنم همچون شمع

منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
تعداد بازدیدها:

آرشیو وبلاگم
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
بهمن 1386
آذر 1386

لینکدونی
آوای بهار
شوق رمضان
شکلات
آدم آهنی
مریم
سعیده
آوای قو
همه چی
برگ ریزان
ترانه ی سکوت
ناله ها
شراب
عاشقانه ها
هجوم سایه ها
روشنای عشق
قاصدك تلخ
شكر خدا
جوينده ي سكوت
ايينه ي شكسته
حسين س
:: قالبهای بلاگفا ::

امکانات وبلاگم!


اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ



طراح قالبم

محمدرضا ابراهیمی


Powered By:
BLOGFA.com


به وقت دل
ساعت «5» به وقت «دل» من …روز الست
اين خدا بود كه در گوشه اي از عرش نشست -

- و قلم موي خودش را به شرابش زد …تا
طرح چشمان تو بر بوم چهان آذين بست !

بعد يك لكه كوچك كه چكيد از دستش
آمد و روي همانجا كه لب پايين هست -

- بوم را رنگ زد و … بغض خدا هم تويِ
ناودان لب بالايي تو ريخت … شكست


اين چنين خلق شدي : اشك شعف ، شور شراب !
شادي و غم ، به هم آميخته بي هيچ گسست !

تا من اين گوشه دنيا بنشينم رو به
كاغذي خيس تر از خيس ، مدادي در دست -

- هي تو را رقص كنم تا بنويسم : «پرواز… »
هي تو را گريه كنم تا بنويسم : «بن بست… » !

دست در گردن هم : مصرع اول ، دوم ،
رهگذاران خيابان غزل ، مستامست !

واژه ها رقص كنان داد زدند : اي مردم !
پك پیک به پك عشق بنوشيد ، كه گيلاس پر است !!

و تو گيلاس غزل را به لبت بردي …تو !
تويِ مومن !…تويِ ديوانه !… تويِ باده پرست !!

من و بي بوسه گي ام … شعر من و لبهايت !
…و چنين شد غزلم از خود من مست تر است !!
 
نویسنده: محمد رضا ׀ تاریخ:جمعه بیست و نهم آبان 1388 ׀ موضوع:

اتش
اری همه رستنیها اطفال من هستند و چرا؟ وقتی همه ی حسابها با من بود چگونه است که من اکنون بیرون از حساب هستم؟ چرخ سعی مرا ناچیز شمرده است و روزگار کار مرا انکار کرده است و من که خود دوای دردها بودم اکنون درمانده ام و من که هر رنگی را می شستم چرا اکنون ایینه ی دلم زنگار گرفته است

نه صفایی در خاطرم مانده است و نه فروغی بر رخسارم باقی است اتش همنشین من و دود ندیم من وشعله همدم من و شراردوست من شده است از چنین روزی باید ننگ داشت و از چنین کاری عار وایا دیده ای که کاردانی چو من در اخر کار درمانده شود؟ تابش  جلوه ی خویش را تماما باخته ام و غبار بر خاطرم نشسته است وکسی به سوزش ما اعتنایی نکرد و غصه ی رنج ما را نخورد و با چنین پاکی و فروزانی بازار ما کساد شد و این اتش عاقبت مرا به صورت بخار در می اورد و به عدم رهسپار می کند

نویسنده: محمد رضا ׀ تاریخ:شنبه سی و یکم مرداد 1388 ׀ موضوع:

اناالحق

منصور حلاج ان نهنگ دريا

 

كز پنبه ي تن دانه ي جان كرد جدا

 

روزي كه اناالحق به زبان مي اورد

 

منصور كجا بود ؟خدا بود خدا

نویسنده: محمد رضا ׀ تاریخ:دوشنبه هشتم تیر 1388 ׀ موضوع:

بانوي افتاب

بانوي افتاب

بانوي كاخهاي شن وماسه

ليلا

بر غرفه هاي ستاره ميانگيز خواب را

تا جاده هاي ممتد در دود شب رها

با پويه ات

-رمندگي اهوان را

زنگوله اي كنند

در پيشواز قافله نور و روشني

كه اندوه وار

صحرا تلفظ طول است و هول راه

اما با اين سكوت كه در پلك تيرگي

از دشنه هاي حسادت خبر ميدهد

يك شب كنار كوچه اواز تو

در خيمه هاي باديه ديدم

مردان سر سپرده خرگاه افتاب

با توشه شان

كه نور بود و شن و ماشه بود و

من

زخم هزار تازيانه ي غم دار را

بر شانه هاي سوخته شان

ديدم

انگار اندامهاي مسي شان را

با عطر كهنه ي باد كوير شسته اند

وز بي دريغ زمزمه ي ماهتاب دور

پولاد زانوان به تن دشت كاشته اند

ان شب

صحرا پر از نوازش نور و نسيم بود

و ناقه ها

در استواي ني لبك ساربان پير

ان شب

از عاشقان باديه ديگر خبر نبود

حتي

-اجاق قافله داري نمي وزيد

گويي

-همه كنار محمل تو ارميده اند

و ان گيسوان بافته را روي شانه ات

ترجيعي از ادامه باران انگاشته اند

ليلا

ليلا شرابخانه مكن ان دو چشم را

بگذار فاصله ها بايدش به راه

مگذار باده ي چشمان شرقيت

روح نوازش صحراييان شود

ان شب كه هر چه ايل...

از تاكزار چشم تو سرمست مي شدند

بيداري تو را به تماشا نشسته بود

مجنون اهوان

بيگانه وار خيمه ي تن را

بر ديرك شكسته ي دستش گرفته بود

وبا لاي لاي باد

شعر بلند نگاه تو را

به دشت ارام مي سرود:

ليلا

من زخمهاي هر شبه ام را

در سايه سار نقره ي مهتاب نشمرده ام

من هيچگاه شنهاي داغ باديه را

در ركعت بلند نگاهت نخوانده ام

حتي چراغ روز را

با جلوه هاي كاذب لبخنده ام

روشن نموده ام

من شكوه ام براي با تو نبودن نيست

شبها كه مد ماه

بر چار سوي حافظه ي ريگ مي وزيد

در ححله ي سپيد ماسه

-تو بر من وزيده اي

حتي صحراييان واحه نشين هم شنيده اند

يك ني لبك ترانه ارامش مرا

كز بادهاي وحشي مسموم مي گذشت

ليلا

 من شكوه ام براي با تو نبودن نيست

ورنه

-به اب و ايينه سوگند

يك شب با خنجر برهنه ي خشم قبيله ام

با تو حماسه اي از ننگ ونام را

بر دشتهاي سوخته اونگ مي شدم

بانوي افتاب

بيداركن قبيله ي بي بامداد را

تا از تو

-زايري سراغ باديه را گيرد

اما

هشدار

-تا شرابخانه نسازي نگاه را

كانجا هنوز هم...

نویسنده: محمد رضا ׀ تاریخ:جمعه پنجم تیر 1388 ׀ موضوع:

خواب یا بیداری؟

 

به جان تو که مرو از میان کار، مخسب

زعمر یک شب کم گیر وزنده دار ، مخسب

هزار شب تو برای هوای خود خفتی

 یکی شب چه شود؟ از برای یار، مخسب

"برای یار لطیفی که شب نمی خسبد"

موافقت کن و دل را بدو سپارو مخسب

 

ترا که عشق نداری! تو را رواست! بخسب

برو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب!

ز آفتاب  غم یار ذره ذره شدیم

تو را که این هوس اندر جگر نخواست بخسب

طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشد

چو عشق و مذهب تو خدعه و ریاست بخسب

 

نویسنده: محمد رضا ׀ تاریخ:پنجشنبه چهارم تیر 1388 ׀ موضوع:

گفت وگوي عقل وعشق
 

عقل گويد ترك يارو طُــــــــّرِه ي طــــــــرّار كن

عشق گويد طُـــوف كوي آن بُت عيّـــار كن

عقل گويد گـــاهِ خفتن،كن تو بستر از حــــرير

عشق گويد گل اگر خواهي ، قبول خار كن

عقل گويد روز و شب، سيرِ گلستان خوش بود

عشق گويد ترك گلشن ، بي جمال يار كن

عقل گويد عمر خـــــود كن،صرف تسبح و نماز

عشق گويد منزل انـــدر خانه ي خمّـــاركن

عقل گويد دانش و فضل و هنـــــر كن اكتساب

عشق گويد ترك هستي در رهِ دلـــدار كن

عقل گويد حفظ جــــــان واجب بوَد،در حيـــرتم

عشق گويد جــــان بپاي گلرخان ايثـــار كن

عقل گويد هرچـــــــه گويم از رهِ بينش بــــــود

عشق گويد خود پسندان را خدايا خوار كن

حيرتي دارم كدامين نكتــــــــه را باور كنـــــــم

غافلان را اي خدا ، بيدار كن ، هوشيار كن

نویسنده: محمد رضا ׀ تاریخ:شنبه سی ام خرداد 1388 ׀ موضوع:

ماه و خورشید....
 

 

در اوج یقین اگر چه تردیدی هست

در هر قفسی کلید امیدی هست

چشمک زدن ستاره در شب یعنی

 توی چمدان ماه.... خورشیدی هست........

 

 

نویسنده: محمد رضا ׀ تاریخ:سه شنبه پنجم خرداد 1388 ׀ موضوع:

همسفر
 

گر چـــه دوري ز برم همسفــر جان منی

 
قـــطره اشـكی و در ديده‌ی گريان مــنی

 
در دل شب من و ياد تو و هر گـوهر اشك


همــره اشك تو هـم بر سر مـژگان منـي


دست هجران تو سامان مرا بر هم ريخت


باز گـــرد اي كه اميد من و سامان منـی


اين مپــندار كه نقــــش تو رود از نظــــرم


خاطرت جمع كه در قلب پريشان مـنی

 

نویسنده: محمد رضا ׀ تاریخ:جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ׀ موضوع:

حافظ
 

زلف برباد مده تا ندهی بربادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

شهره ی شهر مشو تا ننهم سردرکوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم.....

 

نویسنده: محمد رضا ׀ تاریخ:جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ׀ موضوع:

سالها....

 

 

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

 و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

 دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس

 سند عشق، به امضاء شدنش می ارزد

  گر چه من تجربه ای از نرسیدن ها یم

 کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

 کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز

 حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

 با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم

 به همان لحظۀ برپا شدنش می ارزد

 دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد

 نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

 سالها ... گر چه در پیله بمانَد غزلم

 صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد

 

 

 

نویسنده: محمد رضا ׀ تاریخ:جمعه یازدهم بهمن 1387 ׀ موضوع:

©All rights reserved to kamnafas.blogfa.com <<>>theme by: iTheme